زبانحال مسلم بن عقیل علیهالسلام قبل از شهادت
ترسم این نیست سفیر تو سر دار رود! تـرسـم این است رقـیـه سر بازار رود کوهی از سنگ، سر بام ببینی چه کنم!؟ دخترت را مـلأ عـام بـبـیـنی چه کنم!؟ ترسم این است به دل کینه تلـنبار کنند خواهـرت را دم دروازه گـرفـتار کنند راضیام از تن من جامه به غارت ببرند راضیام دختر من را به اسارت ببرند راضیام طعنه به من عـالم و آدم بزند راضیام حرمله با تـیر به چـشمم بزند در عـوض، مـجـلس اغیار نیاید زینب بـیـن انـظـار به اجـبـار نـیـایـد زیـنـب من خجـالـتزدهام بـابت فـردا، ای داد جگرم سوخت! جگرگوشۀ زهرا، ای داد چـه بـلاهـا که سر نـامـهبـرت آوردند! یـادم آمـد چـه بـه روز پـدرت آوردنـد من نوشتم که بیایی، همه تقصیر من است تـشنگی پسر فـاطمه تـقـصیر من است مادرت فـاطمه گیرم که مرا هم بخشید من خودم را سر آن نامه نخواهم بخشید چه بگویم! که در این بُغض سخن میماند تن عـریان تو بیغسل و کـفن میماند |